روز اول پاییز رو به پایان بود

پلکهایم به طور عجیبی سنگینی می کرد

اما ذهنم هنوز با روزمرگی ها کلنجار می رفت

کار هایی که از امروز به فردا افتاده بودند آسودن را برایم مشکل میکردند

به هر حال باید سر بر زمین مینهادم و با به فراموشی سپردن تعلقات خاطر انتظار فردایی بهتر را می کشیدم...

در همین هنگام پیامی آمد بسی آشنا ز یاری آشنا تر

همین ندا بود که  از مقابل دروازه ی شهر آن جوان سبز پوش را برگرداند.

امید را میگویم.امیدی که رخت سفر بربسته بود و از شهر افکارم قصد عزیمت داشت

DaNeSh